سلام. به وبلگ جديد قندك خوش آمديد. قدمتون روي چشم.
ديروز عصر كه مي خواستم به خانه بر گردم باران شديدي شروع شد.. خداراشكر.حالا خوب بود چتر داشتم.اما نزديكي هاي خونه بارون بند اومد.گفتم قدري خريد كنم. يك شونه تخم مرغ. چند كيلو پرتغال و كيف و چتر. كاش چترم را توي كيفم گذاشته بودم تا دستم بازتر مي شد. اما چشمتان روز بد نبيند باران نامردي نكرد و گذاشت پشتش. حالا نبار كي ببار.اي خداتو شكر .نمي شد زودتر بباري كه من اينطور با خيال راحت خريد نكنم.
خيلي راه نرفته بودم كه مثل موش آب كشيده شدم.جالب بود چتر داشتم اما نمي تونستم استفاده كنم.نگراني ام وقتي زياد شد كه ديدم شانه تخم مرغ داره كم كم استقامت خودش رو از دست ميده و تخم مرغها در شرف سقوطند. اي داد بيداد. حالا چيكار كنم.مصبتو شكر! مجبور شدم شانه خيس تخم مرغها را روي كاپوت يك ماشين متوقف شده بگذارم و فكر چاره كنم.ميوه ها و كيفم را گذاشتم زمين. خواستم كيفم را بگردم شايد كيسه پلاستيكي چيزي پيداكنم تا تخم مرغ هارو بذارم توش.نميدانستم كه چشماني نگران به من مي نگرند.بانويي دلسوز از پاركينگ منزلش مراقب و نگران اوضاع وخيم من بود. از دور صدايم كردك
آقا؟! سطل مي خواهي؟
ظرف؟ ممنون ميخوام كيسه در بيارم بذارمشون توي كيسه.
نه ميشكنه بيا اينجا من سطل بهت بدم. وسايلتو بيار توي پاركينگ.
چقدر خوشحال شدم.گفتم چه خوش باشد كه بعد از روزگاري به اميدي رسد اميد واري.خدا گر زحكمنت ببندد دري زرحمت گشايد در ديگري. خدا خيرش دهد. خودش نشست و دانه دانه تخم مرغها را در سطل گذاشت . تشكر كردم گفتم الان ميروم و سطل را برايتان مي آورم. گفت نه فداي سرت عوضش براي پدر و مادرم دعا كن!
چقدر اين كارها قشنگ و زيباهستند.نه تو اورا مي شناسي نه او تو را . نه تو از او توقع داري نه او از تو.انسانيت انسان به بهترين وجه خود جلوه گر مي شود. زن و مرد . من وتويي. توقعات بيجا. همه به سويي مي روند و رنگ مي بازند.فقط انسانيت و بزرگ منشي خداگونه است كه خود نمايي مي كند.
چه مي شد هميشه همينطور بود.